تبلیغات
فقط نوشتن ... - داستان کوتاه.البته کپی هستش

داستان کوتاه.البته کپی هستش

تاریخ:یکشنبه 16 خرداد 1389-02:35 ب.ظ

مردی در کنار جاده، دکه ای درست کرد و در آن ساندویچ می فروخت.
چون گوشش سنگین بود، رادیو نداشت، چشمش هم ضعیف بود، بنابراین روزنامه هم نمی خواند.
او تابلویی بالای سر خود گذاشته بود و محاسن ساندویچ های خود را شرح داده بود.
خودش هم کنار دکه اش می ایستاد و مردم را به خریدن ساندویچ تشویق می کرد و مردم هم می خریدند.

کارش بالا گرفت لذا او ابزار کارش را زیادتر کرد.
وقتی پسرش از مدرسه نزد او آمد .... به کمک او پرداخت.

سپس کم کم وضع عوض شد.
پسرش گفت: پدر جان، مگر به اخبار رادیو گوش نداده ای؟ اگر وضع پولی کشور به همین منوال ادامه پیدا کند کار همه خراب خواهد شد و شاید یک کسادی عمومی به وجود می آید.
باید خودت را برای این کسادی آماده کنی.

پدر با خود فکر کرد هر چه باشد پسرش به مدرسه رفته به اخبار رادیو گوش می دهد و روزنامه هم می خواند پس حتماً آنچه می گوید صحیح است.
بنابراین کمتر از گذشته نان و گوشت سفارش داده و تابلوی خود را هم پایین آورد و دیگر در کنار دکه خود نمی ایستاد و مردم را به خرید ساندویچ دعوت نمی کرد.
فروش او ناگهان شدیداً کاهش یافت.
او سپس رو به فرزند خود کرد و گفت: پسرجان حق با توست!
کسادی عمومی شروع شده است…



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
BHW
جمعه 25 فروردین 1396 09:46 ب.ظ
I've been exploring for a little for any high-quality articles or weblog posts in this
sort of area . Exploring in Yahoo I at last stumbled upon this site.
Studying this information So i am satisfied to convey that I've an incredibly good uncanny feeling I discovered exactly what I
needed. I so much for sure will make certain to do
not disregard this web site and give it a look regularly.
e
یکشنبه 16 خرداد 1389 03:02 ب.ظ
جالبه تعداد نویسندگان این وبلاگ 2 نفره اما فقط شما مطلب میذارید؟!؟!
پاسخ عارف میرزایی (مدیر وبلاگ) : نفر دوم هنوز شروع به کار نکرده کمکم اونم پیداش میشه شما غصه اش رو نخورین
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo